سه شنبه24تیر93
در حالی که عکس عروسی ما تو دستش بود با خودش حرف میزد. " این عکس عروسی مامان بابامه. ببین. من نیستم. من الان تو آسمونام. دارم قان قان می کنم" . کنجکاو شدم و رفتم جلو تا ببینم چی با خودش نطق می فرمایند.گفتم" چی می گی دخترم؟ چرا از آسمونا نیومدی پایین؟" " اخه ابرها داشتند حرکت ...








